//= $monet ?>
پسرخوانده دیوانه شد - او از نامادری خود خواست تا به او کمک کند تا بار را پیاده کند! در نهایت او فقط یک بار قبول کرد که این کار را انجام دهد. ها-ها-ها، و بعد خودش اعتراف کرد که پدرش هرگز او را اینقدر باحال نکشیده است. ماهی را روی قلاب گرفتید - اکنون برای مدت طولانی روی آن بال می زند!
بنابراین، او به هم ریخت و حالا باید مشکل را حل کند، بنابراین تصمیم گرفت خروس بزرگ ارباب خانه را صیقل دهد و آنقدر این کار را عالی انجام داد که حتی او را لیسید تا این زیبایی به راه بیفتد. بعد از اینکه او آن را وارد کرد، او این کار را عالی انجام داد، او را همانطور که باید لعنت کرد، بیچاره، او حتی جیغ زد، اما با قضاوت از نحوه ناپدید شدن چنین خروسی در او، نتیجه یک است، او این اولین مورد نیست.
لعنتش کن لطفا